درهم و بر هم زندگی من
حظات را طي کرديم تا به خوشبختي برسيم اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بودند...
همسری دیشب حدودای ساعت ۵/۱ نیمه شب رسید خونه.چون خونه ی مامانش اینا تو مسیر برگشتشه افطار رو اونجا مونده بود.راجع به فریبا وشوهرش هم با مامانش اینا صحبت کرده بود و اونا گفته بودن که تو مالک خونه هستی و اونا حق ندارن مزاحمتی ایجاد کنن.... وقتی همسری اومد زود رفتم تو حیاط استقبالش.معلوم بود اونم خیلی دلش برای من تنگولیده.همسری خیلی آدم خوبیه.خیلی مهربونه ولی تا زمانی خوبه که خواهرها و مادر گرامیش براش نقشه ی شومی نکشیده باشن البته این موضوع در ۹۰ درصد موارد در مورد بقیه ی برادر شوهرام هم صدق میکنه.پس جای نگرانی نیست. همدیگه رو بوسیدیم تا با هم گپ زدیم و وسایلا رو جمع کردم و شوشو سحریش رو خورد شد ساعت ۳.ولی مگه شوشو میزاشت بخوابم.همینکه چشمم گرم میشد باهام حرف میزد.فکر کنم حدودای ۴ صبح بالاخره خوابیدیم.من که تا ۱۲ خوابیدم وقتی بلند شدم دیدم تازه داره از بیرون میاد.بعدشم با برادرشوهر۳ رفتن ماشینو از تعمیرگاه آوردن...آخه یه ماهه پیش با اجازه شما مالونده بودمش. شوشوی منم ناراحت شد و گفت این انصافه آخه.مگه من چی ازت خواستم و از این حرفا.برادرشوشو هم گفته بود این فریبای م ی م و ن ک منو مجبور کرده بیام اونجا زندگی کنم وگرنه نمیومدم.شوشو هم در جواب گفته بود کسی مجبورت نکرده که.. برای ما فرقی نمیکنه کی بیاد پایین.چه تو چه کس دیگه ای..هرطور خودت صلاح میدونی... عصر هم با همسری رفتیم یه دوری زدیم و موقع افطار برگشتیم خونه.الانم که اینا رو تایپ میکنم بعدش با همسری میریم خونه برادرشوهر ۳.شاید فردا با همسری رفتم بوشهر.یه مسافرت کاریه. پ.ن:نمیدونم چرا اولین پستم پاک شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مراقب خودتون باشید ....بابای... سلام دوست جونیا....خوبید؟؟؟؟؟؟؟ امروز قرار بود مهمون بیاد برام .دیشب تا ساعت ۲ شب داشتم خونه رو مرتب میکردم.چون از ۵شنبه تا دوشنبه منزل مامانم بودم و خونه حسابی خاک گرفته بود.خونه مامانم اگرچه جای خاصی هم نرفتیم ولی خیلی خوش گذشت.۲شنبه هم همش بدو بدو بیرون بودم.اما این دوست بد قول من امروز صبح ساعت ۹ وقتی تازه از خواب بیدار شده بودم زنگید و عذرخواهی کرد و مهمونی رو کنسل کرد چون میگفت دیشب تا دیرموقع بیدار بوده و حالا خوابش میادو به همین خاطر نمیتونه بیاد. همسری هم ۱۰ روزی میشه که ماموریت هستن خیلی تنها بودم این مدت برای همین چند روز رفتم خونه مامانم ولی امشب همسری عزیزم برمیگرده....وای که چقدر دلم براش تنگیده. تو این مدت فریبا جان هم بیکار ننشسته بود و وسایلاشو برای اسباب کشی جمع کرده .آخه همونطور که قبلا گفتم خونه ی ما یه خونه ی ۲ طبقه ی ویلایی یه که شوهرم با پدرش شریکی ساختن.ما بالا میشینیم و پایین مال پدر شوهرمه که به نام مامی شوهری سند زده. برادر شوهر ۱ به دلیل اینکه خونه ی خودشو داده بود به بساز و بفروش و با فروش اونها جای دیگه یک ساختمان دیگه ساخته که تقریبا ۹۰۰ میلیون باهاش آب خورده و از اونجایی که پدرشوهر به هیچ وجه راضی نمیشه دل از شهر خودش بکنه و به اینجا مراجعت کنه این ۴-۳ سال رو صبقه پایین زندگی میکنه. اوایل ازدواجمون این برادرشوهر ۱ و خانوادش خیلی اذیتمون میکردن.چون دوست داشتن همسری خواهر جاری ۱ رو بگیره ولی مثل اینکه قسمت نبوده.ولی این وسط من نمیدونم من چه گناهی مرتکب شده بودم که اینقدر آزار روحی به منه بیچاره وارد کردن.چند ماهی هم بیخود و بیجهت جاری ۱ باهام قهر بود.تازه اون موقع همسری مدام ماموریت بود و فقط ۵شنبه جمعه خونه بود که من بیشتر از همیشه به حضور اونا احتیاج داشتم ولی اونا... . خواهر جاری هم بدون اینکه قبل از ازدواجم همدیگه رو دیده باشیم یا حتی یه کوچولو برخورد داشته باشیم با من قهره. دیروز هم نصف وسایلاشون رو با یه کامیون آورده بود پارکینگ خونه ی ما .من بیرون بودم وقتی اومدم و از پله ها بالا میومدم یه سلامی کردم چون در خونشون باز بود. جاری ۱ وشوهرش به گرمی جواب دادن ولی اونا به رو خودشونم نیاوردن.وقتی هم بچشون به تقلید از برادرشوهر ۱ گفت بفرما فریبا ۲ بار صداش زد و گفت مامان امین بیا تو.طوری گفت که همه شنیدن.منم که ناراحت که نمیشم خیلی هم خوشحال میشم از این رفتاراش.فعلا که ۱ به ۰ به نفع من. وقتی به شوشو گفتم گفت ناراحت نباش عزیزم.اگه بخوان اینطوری رفتار کنن ما هم هیچ محلی به بچشون نمیزاریم.منم دلم خنک شد.شاید تا الان متوجه شده باشید که من و فریبا به خاطر یک رفتار بی ادبانه و زشت خودش با هم قهریم(شرح دلیل دعوام رو به زودی به طور مفصل میگم براتون.) و بازم به عقل پدر و مادر شوهرم شک میکنم که چطور با وجود دونستن همه ی مشکلات و اختلافاتی که بین ما وجود داره به اومدن اونها به اینجا رضایت دادن؟؟!!!!!!!! خدا آخر عاقبت من رو با اینا به خیر کنه......آمین... . من پدر شوهرمو خیلی دوست داشتم.واقعا تو این مدت هیچ برخورد بدی ازش ندیده بودم همیشه برای من احترام خاصی قایل بود(البته منم همیشه سعی کردم باعث آزار و اذیتشون نشم.)برخلاف مامی شوهری که تا دلتون بخواد دل همه ی ماهارو شکونده و جر هممونو یه طورایی در آورده. بعد از رفتن بابا اینا من و همسری از باغ خارج شدیم.ولی مامی شوهر و دو تا از دخترای محترمش به جان پدرشوهر بیچاره افتاده بودن که چرا شیدا با خانوادش رفته ۱۳ بدر والان که حرفش زدیم مامانشو خبر کرده. و ما نتیجه ی این رفتارشون رو بر روی پدر شوهری ساعتی بعد که به خانه مراجعت کردیم مشاهده کردیم.وقتی که همگی توی حیاط خونه ی پدر شوهر بودن پدر شوهر با ظاهری در هم وارد حیاط شد و شروع کرد به نفرین کردن به خودش و اینکه چرا شیدا فورا به خانوادش اطلاع داده و گفت که شوهر من و شوهر فریبا حق ندارن تا با ما زندگی میکنن پامونو خونه شون بذاریم.منم ماتم برده بود از این حرکتشون وچیزی نمیگفتم .تنها چیزی که به زبون آوردم این بود که من خانوادمو در جریان نذاشتم که بیان.بلکه گفتم که دیگه نیان و پدر شوهر اینطور جواب داد که تو سرشون بخوره.یکی از برادر شوهرا هم اومد و یواش گفت قانون خونه ما اینه .وقتی بزرگتر حرف میزنه نباید چیزی بگی.نمیدونین چه حالی شدم .قانونشون بخوره تو اون سرشون.انگار حالا کی هستن.وقتی به مامی شوهری ودختراش نگاه کردم دیدم که نمیدونن از خوشحالی چکار کنن.صدا از دیوار در اومد از شوهر جان هم در اومد. هیچی منم تحمل این وضعیت برام خیلی سخت بود.به شوشو گفتم یالا بریم خونه.شوشو هم گفت صبر کن نمازمو بخونم میام.منم رفتم تو ماشین تا شوشو جان یه وقت نمازشون قضا نشه.داشتن همون موقع شام میاوردن ولی هیچکدومشون سراغی از من نگرفتن.فقط جاری ۶ اومد و گفت شیدا بیا به رو خودت نیار فریبا پروپرو داره شام میخوره تو هم بیا.ولی من قبول نکردم.خواهر شوهر ۱ هم که شکه شده بود اومد وگفت بیا بریم خونه خودمون که من بازم قبول نکردم. خلاصه اینکه شوهری اومد وگفت اینا دیگه شورشو در آوردن.گفت که هرچه اصرار کردن شام بخوره نخورده و به باباش گفته تو دق دلی بقیه بچه هاتو سر من و خانومم خالی میکنی؟؟؟؟؟؟مگه ما چه تقصیری داشتیم؟؟؟؟؟؟؟؟وکلی سر صدا کرده بود.از شانس ما پسر برادر شوهر ۱ هم با ما میومد بدون توجه به اون مسیر ۲ ساعته ی خونه رو همش گریه میکردم و غر میزدم.حتی خواستم خودمو از ماشین پرت کنم که همسری نذاشت. چند روز بعد خاله ی بزرگم عمرشو داد به شما و ما بازم مجبور شدیم بریم ولایت.ولی با شوشو شرط کردم که منزل باباشون نمیریم و اونم قبول کرد بعد از پایان مراسم شوشو منو برد خونه پسر عموش که تازه خدا یه پسر بهشون داده بود.کادوشونو دادیم به اصرار شام نگهمون داشتن.بعد از شام به منزل پدرم برگشتیم شب خوابیدیم و فردا بعد از خوردن صبحانه به خونه مراجعت کردیم. فردای اون روز برادر شوهرها و جاریها همچنین پدر و مادر شوهر رفته بودن خونه ی عموی همسری پیش نوه شون که اونجا فهمیده بودن که ما ولایت بودیم و منزل اونها نرفتیم.مادر شوهر که آتیش گرفته بود.منم وقتب شنیدم دلم کلی خنک شد. خلاصه اینکه بعد از یکی ۲ ماه خانوادم اومدن منزلمون.از قضا مامی شوهری هم همون روز با برادرشوهر ۲ اومده بودن شهرمون و از این فرصت استفاده کرد اومد خونه ی ما و حسابی با مامانم گرم گرفت.مامانم که دل پری ازش داشت اول محلش نذاشت ولی من ازش خواستم به خاطر من کوتاه بیاد.اون بیچاره هم تسلیم خواسته من شد.خلاصه مامی شوهری ۴-۳ بار مساله عید رو پیش کشید و عذرخواهی کرد البته به زبون خودش.بابا بیرون بود وقتی اومد زیاد محلش نذاشت.بابای بیچاره خیلی جلوی خودشو گرفته بود چیزی نگه.مامی شوهری پررو ۲باره مساله رو وسط کشید و از بابام هم عذرخواهی کرد. من از ۱۳ بدر تا الان پامو خونشون نذاشتم اگرچه همسری بعد از اینکه مامانش از خانوادم عذرخواهی کرد یکی ۲بار بهشون سر زد ولی من نرفتم.پدر شوهری هم که میومد شهرمون طرفش آفتابی نمیشدم.برعکس همیشه که تا میفهمیدم اومده میرفتم پیشش.اونم انگار ماجرای عید یادش رفته بود و از همسری چند بار سراغ منو گرفته بود.به هر حال یه طوری باید حالیشون کنم که اگه به من و خانوادم بی احترامی کنن دیگه از اون احترامی که سابقا براشون قایل بودم خبری نیست. اینم از زندگیه من تو این مدت.به نظرتون کار من درست بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سلام دوست جونا....خوبید؟اول از همه عذرخواهی میکنم که اینقدر دیر شد. خوب داشتم میگفتم که خانواده ی پدرم نزدیکیای باغ پدر همسری بودن و طبق قراری که با همسری گذاشته بودن قرار بود ما هم نهار را با اونها صرف کنیم... .ما هم حدودای ۵/۱۲ پیش مامی اینا رفتیم.بیچاره بابام علیرغم هرسال که با چند تا از خانواده های فامیل یا دوستان ۱۳ بدر رو میگذروندن امسال به خاطر گل جمال دامادشون(که ایشون راحت تر باشن)به صورت انفرادی اومده بودن .دلم کلی براشون سوخت.با هم نهار خوردیمو دور هم بودیم.حدودای ۵/۳ عصر هم برگشتیم باغ پدر شوهری.وقتی برگشتیم کسی توی ساختمون نبود جز پر شوهری و مامی شوهری و چند تا از نوه هاشون و بقیه طبق روال هر سال جهت قدم زدن در باغ وکوهی که با باغ فاصله چندانی نداشت رفته بودن. من و شوشوی بیچاره با کلی شوق و ذوق سلام کردیم .اما مامی شوهری در همون برخورد اول با جواب سلامی که داد نشون داد که چقدر عصبانی تشریف داره.منم یواش همسری رو از این قضیه آگاه کردم. پس از بیرون آوردن کفشها وارد ساختمان شدیم.چشمتون روز بد نبینه هنوز ننشسته بودیم که مامی شوهری شروع کرد به بازخواست کردنمان.که چرا بلند شدید رفتید سر سفره ی مردم نهار خوردید؟؟؟به شوشو میگفت مگه تو یتیمی که روز ۱۳ بدر رفتی پیش مردم(منظورشون از مردم همون پدر خانوم بود).من این همه نهار پختم و از این حرفا.... .من که فقط سکوت کرده بودم و اینطوری از طرفی هم خانواده ی من قرار بود به احترام خانواده ی شوهری بیان باغشون.وقتی من اوضاع رو اینطوری دیدم با گوشی پسر برادر شوهرم(از شانسم گوشیم پیش مامان اینا جا مونده بود) زنگیدم به بابام که دیگه نیان.ولی بغضم ترکید وبابای بیچارم از شدت نگرانی نتونستن نیان و بر خلاف خواسته ی من اومدن باغ.مامی شوهری هم در این فاصله رفته بود خونه قندون و میوه ویه سری وسایل دیگه رو که یادش رفته بود بیاره.یکی نبود بهش بگه تو که اینقدر غر میزنی پس چرا هیچی با خودت نیاوردی؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه مامی خودم به خاطر این حرکت خانواده همسری کاردش میزدی خونش در نمیومد .آخه پارسال هم همین قشقرق رو سر ما در آورده بودن اما به یه نحو دیگه.بابام بعد از دقایقی رو به پدر شوهرم با کمال آرامش شروع به گلگی کرد که این چه حرفایی بوده که خانومتون زده؟مگه ما غریبه ایم.پسر شما حکم پسر بزرگ مارو داره.خانوم شما حرفاش مثل آدمای عهد دقیانوس میمونه و از این حرفا. پدر شوهر بیچاره هم همش اظهار پشیمانی کردن و گفتن که مامی شوهری از دست فریبا و شوهرش عصبانی بوده .این بیچاره ها گناهی نداشتن (یعنی من و همسری) و داشت از فریبا بدگویی میکرد اما دریغ از اینکه فریبا جون و شوهرشون گوش وایساده بودن و با شنیدن حرفای پدرشوهری و برادرشوهری که دل پری از فریبا داشت و با پدرش هم آهنگ شده بود پریدن وسط و اعتراض کردن.برادر شوهری هم که تمام این مدت دنبال بهانه میگشت شروع کرد به نهیب دادن به فریبا و خلاصه آبروشو جلوی بابای من که عموی ایشون میشه برد.البته منم خیلی از این وضعیت ناراحت شدم .چون دوست نداشتم در حضور خانواده پدرم همچین اتفاقاتی بیفته. خلاصه این ۲تا برادر در حضور خانواده ی من به صورت لفظی درگیر شدن.مامی شوهری هم که الان دیگه به باغ تشریف آورده بودن خودشون رو به کارای دیگه مشغول کردن و برای حفظ ظاهر هم شده برای دقایقی جهت خوش آمدگویی نزد خانواده ی من نیامدند و این خود توهینی دیگر بود.بعد از خاتمه ی دعوا مامانم هم کلی گلگی کردو این رفتار مامی شوهری رو به پدرشوهر یادآوری کرد و ازشون خواهش کرد همونطور که من احترام تک تکشون رو نگه میدارم اونها هم به من احترام بزارن ودلشون از هر کس که پره سر خودش خالی کنن نه اینکه کس دیگه ای رو قربانی کنن وبلند شدن و رفتن.بعد از رفتن مامی اینا من متوجه شدم همه یه جورایی سر سنگینن با من. بعضی وقتا از دست شوهرم چنان حرص میخورم که دوست دارم خفش کنم.همسریه ساده ی بی غل و غش من همه ی این بی احترامیهای که به خودش و من و خانواده ی من شده بود رو به دست فراموشی سپرده بود و ناراحت داداش جونش بود که حرف خورده بود... .منم که در دل اینطوری ادامه دارد... سلام ساعتی پیش همسری رفتن شهرستان منزل مامانشون.هرچقدر اصرار فرمودند من در این سفر یک روزه همراهیش نکردم .هرچند منزل مامان خودم هم فاصله چندانی با منزل مامی شوهری نداره ولی ترجیح دادم نرم.و دلیل این حرکت بنده نیز بر میگردد به ۵ ماه قبل.یعنی تعطیلات عید. عید امسال قرار بود با همسری بریم کیش.ولی به دلیل شلوغ بودن کیش در تعطیلات نوروز و یک سری دلایل دیگه رفتنمون منتفی شد وتصمیم بر این شد که نیمی از تعطیلات رو در شهر پدری خودمان (که من از آن در اینجا به ولایت نام میبرم)ونیمی دیگر را در شهر محل زندگی خودمان سپری کنیم... . اگه بدونید با چه شوقی روز ۱ فروردین با همسری و خانواده برادر شوهر ۱ رفتیم به سمت ولایت.روز اول منزل پدرشوهری بودیم.روز دوم رفتیم منزل پدر خودم.یک شب منزل مامی جونم موندیم .فرداش ۸ صبح بلند شدم و رفتم دوش گرفتم ولی تا دوش گرفتم و آماده شدم یه خورده طول کشید و نگو جناب شوهر به حلوایی که قرار بود منزل پدرشان تقسیم کنند نمیرسید.هی غر میزد. از طرفی مدتی بود که به درد پای وحشتناکی مبتلا شده بودم و می بایست بسی احتیاط میکردم و بدنم رو گرم نگه میداشتم اما به دلیل عصبانیت جناب شوهر حتی نتونستم بدنم را با سشوار گرم کنم و به منزل پدر ایشون مراجعت کردیم که نکنه حلوا گیرمون نیاد یه وقت. اون روز خیلی دپ بودم و هر چه همسری سعی کرد از دلم در بیاره نشد.اومد و دستش رو گذاشت تو دهنم و گفت هرچقد عصبانی هستی گاز بگیر.منم نامردی نکردم و یه گاز توپ گرفتمش.ولی چشمتون روز بد نبینه فردای اون روزبه خاطر پا دردی که گرفتم (حتی نمیتونستم راه برم که مادر شوهری فکر میکرد من از عمد خودمو به پا درد زدم )و همچنین اون گاز کذایی از اون روز به بعد مامی همسری با من چپ افتاد. منم زیاد محلش نذاشتم تا اینکه به منزل خودمان مراجعت کردیم.کم کم به ۱۳ نزدیک میشدیم و استرسش منو داشت میکشت.آخه خانواده شوهری من یه جورایی خیلی خاص هستن.مامی شوهرم دوست داره بچه هاش با اینکه خودشون الان زن و بچه دارن هنوزم تحت حیطه ی حفاظتی خودش باشن.ولی همیشه این سوال برام پیش میاد که چرا با این طرز فکرش دوست داره پسرای مردم(داماداش)هم همیشه دور و ورش باشن؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه اینکه هر چه با همسری صحبت کردم راضی نشد که ۱۳ رو در شهر خودمان با برادر شوهر ۱ وخانوادش بگذرانیم(چون برادر شوهر ۱ شیفت بود و نمیتونست بره شهرستان).شب دوازدهم رفتیم منزل پدر شوهر.دیدم ای وای مامی شوهر بدجور توپش پره.منم وقتی اینطور دیدم به بهانه عید دیدنی یکی از خواهرشوهرا اونجا رو ترک کردیم و از اونجایی که خدا با من یار بود منزل خواهر شوهری خیلی شلوغ بود ومجبور شدیم آخر شب به منزل پدرم مراجعت کنیم.۱۲ فروردین رو منزل پدرم بودیم.ولی مجبور شدیم شب رو برگردیم خونه مامی شوهری .اون شب همراه با ۲ـ۳ تا از برادر شوهرا و خانوماشون تا ۴ صبح تو باغ پدر شوهری بودیم.آتیش روشن کرده بودیم و میزدیم میرقصیدیم.شب خوبی بود ولی حیف که خوشی اون شب دوام زیادی نداشت.... شب که چه عرض کنم دم دمای صبح همگی همونجا در ساختمان باغ خوابیدیم.فرداش ساعت ۱۰ بیدار شدیم.تا ۵/۱۲ باغ بودیم و منتظر بقیه... خانواده ی پدرم همون نزدیکیا بودن و طبق قراری که با همسری گذاشته بودن قرار بود ما هم نهار را با اونها صرف کنیم... . پ ن ۱:دوست جونا الان ادامه دادن این ماجرا از حوصلم خارجه.قول میدم خیلی زود برگردم و بقیه ش رو بتعریفم. پ ن ۲:یلدا جون فکر کنم تا اینجا یه جورایی فهمیدی دلیل کنار اومدن من با جاری هام چیه.خانواده ی شوهر من خیلی پر جمعت تشریف دارن.شامل ۷ پسر و ۵ دختر میشن که هر کدومشون الان یه خانواده دارن.مامی شوهری دوست داره ما فقط و فقط با خودشون آمد و رفت داشته باشیم.حتی اگه از دستش بر بیاد نمیزاره هیچ کدوم از ما عروساش سالی یه بار رنگ خونه پدرمون رو ببینیم ولی کور خونده. و دوم اینکه دو تا از خواهر شوهرا همون روز اومده بودن شهرمون و یه سر هم رفته بودن خونه جاری ۲ که تولد دخمر کوچولوی ۱۵ سالش بود .ولی دریغ از اینکه جاری ۲ بهشون یه تعارف کنه.اصلا این جاری ۲ به روی مبارک خودشون نیاورده بودن شوشوی بیچاره یکی از خواهراشو برده بود دکتر.منم آماده شدم با جاری ۱ و۳ رفتیم تولد.هنوز یک ساعت نشده بود که شوشو زنگید و گفت شیدا من و آبجی جونم منزل تشریف داریم شام چکار کنم.منو بگو که اینطوری وسطای مراسم دیدیم جاری ۳ جوگیر شده و به هر کس که میرقصه یه ۵ هزار تومنی میده...همه ی میهمانان گرامی هم گول خوردن و همگی رفتن وسط.ولی غافل از اینکه این حرکت حربه ای بود برای گرم کردن مجلس و در پایان میهمانی همه ی ۵ تومنی ها رو پس گرفتن.البته من گذاشتمش رو کادویی که میخواستم بدم. خلاصه بعد از صرف شام و کیک برگشتیم خونه.خواهر شوهری تشریف آورده بودن منزلمون.سا عتی نشستیم .سپس لالا کردن که فرداش با همسری برن وقت ام آر آی بگیرن...۶ صبح همراه با بیدار شدن همسری و خواهرش بیدار شدم که صبحونه بیارم براشون .ولی گفتن میل ندارن.منم از خدا خواسته رفتم لالا.ساعت۵/۹ برگشتن.همسری صدام زد.بیدار شدم صبحونه آوردم و مشغول نهار پختن شدم.خواهر همسری هم از ۱۰ تا ۱بعد از ظهر لالا کرد....خوش به حالش...برا نهار ماهیچه پلو پختم با مخلفات.عصر هم با شوشو و خواهرش رفتیم خیابون.شب شام خوردیم وحدودای ۱شب لالا کردیم .....فرداش هم خواهر همسری رو بردم دکتر یه چکاپ براش نوشت و انجام داد.قرار شد جوابشو من ببرم نشون دکترش بدم.ظهر هم همسری و داداشش بردنش ام آر آی .خواهر شوهری که برگشت نهار خوردیمو رفت خونه جاری ۳. خلاصه اینکه شب هم منزل ما بود جاری ۳ هم اومد و جمعمون جمع بود.روز ۲شنبه خواهر همسری رفتن خونه فرزانه جان.ودر نهایت دیشب برگشتن به شهرشون. این سرگذشت این چند روزه منه. سلام سلام خوبید؟خوشید؟سلامتین؟دماغتون چاقه؟؟؟؟خوب خدا روشکر. جونم براتون بگه که پنج شنبه عروسی پسر خاله ی همسری دعوت بودیم.عروسی که چه عرض کنم... یه جشن کوچولو که تو خونشون برگزار میشد.آخه اینا از بعد مراسم عقدشون با هم زندگی میکردن...عروس و داماد هر دوشون دکتر هستن.ما هم حدودای ۵/۹ شب حاضر شدیم و رفتیم.من وشوشو بودیم و دوتا از برادر شوهرام با خانوماشون.در کل شب خوبی بود.خوش گذشت. حدودای ۵/۱ برگشتیم.مثل دیوونه ها هممون رفتیم خونه یکی از برادر شوهرا برای شب نشینی...تا ۵/۳ هم اونجا بودیم بعد اومدیم خونه مثل جنازه افتادیم.لالا کردیم تا ۵/۱۲ روز جمعه.یه حالی داد که نگو.همسری از پارسال یه روز روزه ی قضا داشت بنابراین روزه گرفته بود و حالشو میبرد که خواب بوده تا این ساعت. بیدار شد رفت خونه داداشش که گذر زمان رو متوجه نشه...آخه ما و ۳ تا دیگه از برادر شوهرام تو یه کوچه زندگی میکنیم...دیگه خودتون تا تهشو بخونید که اوضاع از چه قراره. منم رفتم و رفتن من همان و تا ساعت ۵/۶ موندن منم همان.اومدم خونه تند تند برا شوهری یه سوپ خوشمزه پختم.برا افطارش.شوشو هم رفت نون سنگک تازه گرفت و اومد.حدودای ۱۰ هم با شوشو رفتیم بیرون یه دوری بزنیم. ۱۲ برگشتیم.تا ۱ بیدار بودیم بعد لالا کردیم امروز هم به محض بیدار شدن اومدم سراغ کامپیوتر که ساره جون رو ببینم.وتا حالا دارم با تل میحرفم.خوش به حال شرکت مخابرات. باقالی پلو با ماهیچه درست کردم و سالاد فصل که عاشقشه. بنابراین بنده طی یک عمل انتحاری از شوشوی عزیزم خواستم بریم دیدن مامی جونش اونم قبول کرد.اما چشتون روز بد نبینه مامی شوهر جان چنان از من خوشامد گوی کردن که کاش اونجا بودین میدیدین هیچی خلاصه اینقد این پیر خرف حالمو گرفت که با شوشو بلند شدیم رفتیم بیرون.یه سر هم رفتیم سر ساختمون برادر شوهر بزرگم که طبقه پایین ما زندگی میکنن.یه ساختمون بزرگ ساخته.خیلی شیکه.فکر نمیکنم بیشتر از یک ماهه دیگه کار داشته باشیم.برگشتیم خونه مامی شوهری پر رو پر رو اومد خونمون جاری آخری هم اومد.شام خوردیم و با برادر شوهری(شوهر همین جاری آخری)با وب صحبت کردیم.آخه خارج از کشور تشریف داره.این جاری هم قراره پستش کنیم یره پیشش. جمعه هم تا ۱۱ خواب بودیم تا دوش گرفتم و ناهار درست کردم و خوردیم شد ۳ بعد از ظهر.تازه شبش عروسی دختر عموم بود.ولی ما نرفتیم.اگه ماجرای زندگیمو دنبال کنید میفهمید که حق داشتم نرم....بوس...بوس... .
و از این حرفا ولی هرکی ندونه من میدونم که موقع پیش اومدن هرجور مشکلی در آینده اینا خودشونو عقب میکشن.بیخیال...خدای منم کریمه.
![]()
و با هم وسایلا رو بردیم تو خونه.همینکه پامونو گذاشتیم تو خونه همسری گفت شیدا بیا ببین چیا برات آوردم....
بیچاره کلی گردو و پسته تازه برام خریده بود...چون میدونه من عاشق هر جفتشونم.همینطور کلی بیسکوییت و شکلاتای خوشمزه .![]()
از طرفی هم چون فریبا اینا وسایلاشون رو گذاشته بودن پارکینگ ما نمیدونستیم ماشینو کجا بذاریم.برا همین همسری به داداشش(شوهر فریبا)زنگید و ازش خواست که چادر ماشینشو بیاره تا ماشینو تو حیاط پارک کنیم و چادر رو بکشیم روش.ولی برادرشوشو بهشون برخورد و شروع کرد به داد و قال که به من چه و یکیتون ماشینتونو تو کوچه پارک کنید و از این حرفا.![]()
کلی ذوق کردم از رفتار همسری....همسری دوست دارم...همسری دوست دارم.![]()
![]()
![]()
.
ولی من خیلی بهم برخورد .
دیونه ایه برا خودش به خدا.اگه بخواد تازه یه سالی میشه که جاری ۱ و خانوادش با من خوب شدن که از شانس خرابم دارن میرن.یا بهتر بگم فریبا جون داره بیرونشون میکنه.
چون خونشون اگه به روال معمول پیش بره ۱ ماهه دیگه آماده ی اسباب کشی یه ولی فریبا به اینا فشار میاره که زودتر بلند شن.

![]()
دیوونه شده بودم.آفرین همسری
.![]()
آخه همسری دیروز رو مرخصی بود و بیشتر روز رو منزل تشریف داشت.امروز رو هم آماده میشد که برای ۱۰ روز بره ماموریت.همینا باعث شدن من نتونم به قولم عمل کنم وشرمنده ی شما بشم.بازم معذرت.
شده بودم.اما از حق نگذرم که همسری و پدرش کلی بهش حرف زدن که این حرفا چیه میزنی؟؟؟؟؟؟ولی مگه مامی شوهری از رو میرفت و کوتاه میومد؟؟؟؟
بقیه هم کم کم سر و کلشون پیدا شد.یکی از برادر شوهرام(شوهر فریبا جون دختر عموی کذایی)هم که فقط روز اول عید اومده بودن خونه پدر شوهری و به بهانه ی مسافرت ۴ روزه رفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نکردن تا عصر ۱۳بدر همزمان با بابا اینا وارد باغ شدن. فریبا هم با باباش اینا ۱۳بدر رو گذرونده بود ولی شوهرش به خاطر مشکلی که با پدر خانومش داشت منزل پدر شوهری مونده بود و تا اون لحظه حتی باغ هم نیومد.کسی نبود به اینا حرف بزنه که این ۲ هفته کجا بودین؟؟؟؟؟
بودم ولی مجبور بودم ظاهر رو حفظ کنم.در مقابل چشم اطرافیان دست شوهری رو گرفتم و از خیابان باغ به سمت در خروجی رفتیم تا کمی قدم بزنیم.بعدها فهمیدم که این حرکت باعث سوزاندن بعضی ها از جمله مادرشوهر گرامی شده.
و کلی ذوق کردم.
![]()
![]()
.![]()
.
.مامی شوهری هم که بینهایت روی دخمر گلاش حساسن با شنیدن این خبر داشت آتیش میگرفت.ولی به قول جاری ۳ گ ه ش روهم نمیخورن
...مامی شوهری زنگید به من و جویای ما وقع شد.پررو پرو به منم میگفت نباید میرفتی تولد.منم تو دلم گفتم به من چه.... .
شدم.ولی بهش گفتم از ظهر نهار و سوپ مونده گرم کنید وبخورید.اونا هم همین کار رو کردن.آخه من که نمیدونستم خواهر شوهری مهمون منهههههه.![]()
![]()
![]()
هنوز یک ساعت نشده بود از رفتن شوشو که دیدم تماس گرفت گفت شیدا نهار پختی؟؟؟؟گفتم نه هنوز.چطور؟گفت اینا سبزی پلو ماهی پختن بیا.منم تشکر کردم و گفتم همینجا یه چیزی میخورم.یه دقیقه بعد دیدم برادر همسری تماس گرفت و گفت منتظرت هستیم پاشو بیا.
امشب هم جشن تولد دختر برادر شوهرمه.میام تعریف میکنم براتون.بوس ....بوس .... .
شوشو هم طبق معمول ۵شنبه ها منزل تشریف داشتن.خلاصه دوسی اومد نهارمونو ۳تایی نوش جان کردیم ظرفا روهم با دوسی ۲تایی شستیم.۱ ساعتی نشستیم به تعریف و ... .بعدش با شوشو رسوندیمش خونشون و برگشتیم...میخواستیم لا لا کنیم که صدای مامی شوهری از طبقه ی پایین به گوش مبارکمان رسید آخه طبقه پایین ما برادر شوشو بزرگمون سکنی گزیده اند که از اونجا که پایین خونه ی مامی شوهریه جناب برادر شوهر قرار بود برای ۱ سال اینجا زندگی کنن ولی الان ۴ ساله که اینجا تشریف دارن. ![]()
.من چند دقیقه قبل از شوشو رفتم پایین.هنوز ننشسته بودم که مامان شوشو شروع کرد به دعوا کردن من که چرا بچه دار نمیشم و هر کی رو نگاه میکنیم تا یه پسر گنده تر از خودش همراهشه و از این حرفا.آخه یکی نیست به این عفریته ی بیسواد بگه از کجا معلوم بچه ی من دخمر نباشه بعدشم من ۳ ساله ازدواج کردم .اگه همون ماه اول بعد ازدواجمون باردار میشدم بچم الان ۲ سال و۲ ماهش بود بعد یه بچه ی این قدی کجا از من بلندتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیوانس به خدا.هر چی من هیچی نمیگفتم هی ادامه میداد .هر چی من با حرص میخندیدم هی ادامه میداد.منم دست آخر تحمل نکردم گفتم مادر جون هرکس صلاح زندگی خودشو بهتر میدونه هر وقت وقتش بشه ما خودمون بچه دار میشیم شما نگران نباش.دلم میخواست داغونش کنم.![]()
حدودای ۱۱ بود رفتن.من و شوهری هم رفتیم طبقه پایین برا شب نشینی.تا ۳ اونجا بودیم.
| www . night Skin . ir |


